مدح و ولادت حضرت امیرالمؤمنین علی علیهالسلام
کم کم سپیده سر زد و پایان ظلمت بود شرط عـبودیَّت شروعِ کار خِلـقـت بود از ابـتدا هم مـبحـث اصلی، ولایت بود هـنـگـامـۀ تـابـیـدن نــور امـامـت بــود دست خدا این نـور را بیمُنتَهایش کرد او را امیرالمومنین،"حیدر" صدایش کرد دنـیا به دنبـال شـرابی بود، سـاغـر داد از شربتِ جوی بهشتِ عرش بهتر داد چشمی که او را دید عقل خویش را پر داد یا حیدر و یا مرتضی و یاعلی سر داد در عالم ذَر هرکسی قالـوا بَلیٰ میگفت باید صد و ده مرتبه یا مرتضی میگفت نور تَعقُل، عـقـلِ کُل را پای کار آورد طوبای جـنَّت میوۀ رحمت به بار آورد بِنتِ اسد شیـری به میدانِ شکـار آورد فریاد زد جبریل: صاحبذوالفقار آورد با خِلقتش بر رِجسِ شیطان آب پاکی زد کعبه برایش سینۀ خود را چه چاکی زد اسـطـورۀ رَبّــانـیِ بـیبـاکهـا حـیــدر آقـایِ فـرزنـدانِ صُـلـبِپـاکهـا حـیـدر خـاکیتـرین بابایِ اهلِ خـاک ها حـیدر سِـرِّ نـهـانِ خـلـقـتِ افـلاکهــا حـیــدر غیرِ خـدا، تنهـا نبی از راز آگـاه است سیبِ شب معـراج در دست یدالله است بـال مـلائک مـنـبـر روز اَلَـسـتـش شد نون و قلم را خواند، لوح نور مستش شد لب را که وا کرد آسمانها پایبستش شد بتخانهها مخروبۀ ضربات دستش شد با یک نظر از خاک تا عرشِ مُعَلّی رفت دوش نبی را هرکه بالا رفت، بالا رفت هنگـامۀ پیکـار چشـمش بـرقها میزد در معـرکـهها بیمحـابـا تـیغ را میزد دُلـدُلســوارانـه به مـیــدان بــلا میزد وقتی فـلانی با فـلانی داشت جا میزد جز او کسی آمادۀ خفتن به بستر نیست غیر عـلی وقت خطر یار پیـمبر نیست در یا عـلی مُهـر وقـار یا صمد خورده بر لوحِ غیرت ذکرِ یا حیدر مدد خورده سیلیِ بعد از صبرِ او را عَبدُوَد خورده دروازۀ خـیـبـر به نـام او سـند خـورده وقتی به روی شانههایش درب بالا ماند لبهای قـلعـه از تعجـب تا ابد وا مـاند شهرِ تَفَکّـُر احـمد و حـیدر درِ آن است این تیغِ با تدبیرِ دین در جنگ، بُرّان است با ذوالفقارش در دل میدان رجزخوان است شاگرد رزم بیمحابایش حسن جان است فرزندِ خود را در شجاعت بینظیرش کرد شیـرجـمـل را شـیرِ آلالله شیـرش کرد حُـبِّ عـلـی آغــاز قـانـون اسـاسی شـد هرجـا ولایت بـود از او اقـتـبـاسی شد مشـق ولی زیبـاترین درس کلاسی شد یک "مرتضی" راه است تا "حیدرشناسی" شد شأن مـقـامِ او نـمیگـنجـد در این دفـتر "حیدر که جایِ خود، وَ ما اَدراکَ ما قنبر" عـشقِ علی قـلبِ تمـام خَـلق را اَفـشُرد ابلیس را حتی ز سلک نحس خود آزرد هرکس به جایی راه بُرد از کویِ مولا بُرد سلمان مسلمان شد اگر، نان علی را خورد قـطعـا تو مِـنّـا اهلِ بیتِ این ولی باشی وقـتی نـمک پـروردۀ دستِ عـلی باشی دارد نمک ذکر شب او وُ شِکَر روزَش شوق عـبـادات سحـرگـاهی در روزش پوشیده رختی از لباس نور بر روزش این ردِّ الشمسَش بوده سرگرمی یک روزش وقتی دو دستِ ربناخوانش به کار افتاد خـورشـید عـالـمتاب از دور مدار افتاد حـیـدر نـشان بـینـشـانها را بـلـد بوده طیِّ طـریـق لا مـکـانهـا را بـلـد بـوده پیـچ و خـم رنگـینکـمانها را بلد بوده حـتـی زبـان بـیزبـانهـا را بـلـد بـوده او کُـنهِ لفظِ هر صدا را درک میکرده تنها عـلی ناقـوسها را درک میکـرده در آسـمـانش مـاه و اخـتر میشود پیدا بـالای بـام پـلـکِ او پـر میشـود پـیـدا از خـاک نعـلـیـنش ابـوذر میشود پیدا بین حریمش ظرف ساغر میشود پیدا مستان به انگور ضریحش اقـتدا کردند بین حـرم مـستی خود را برمـلا کردند دیوانهها اغـلب ز دست زنـدگی سیرند عشاق تا لب تر کند معشوق، میمیرند آنان که با سجـاده و محـراب درگـیرند ایوان طلای مرتضی را قبله میگیرند باید به عشق یار از اغـیار رو گـرداند سمت علی باید نماز عـاشقی را خواند وضع مرا هنگام شب درهم کنی بد نیست بندِ عـبادات مـرا محکـم کـنی بد نیست قد مرا وقـت گـدایی خـم کنی بد نیست بین رکوعت گوشهچشمی هم کنی بد نیست من منصبی جز منصب نوکر نمیخواهم من بارها گـفتم که انگـشـتر نمیخواهم عیسی توسل کرد بر ذکرت، مسیحا شد موسی به طورِ تو پناه آورد، موسی شد هرکس که گُم شد در شبِ قدرِ تو، پیدا شد باید که "کوثر" بود تا هم کُفوِ "دریا" شد کــشـفِ ولــیُّالله از مــا بــرنــمـیآیــد این کار جـز از دست زهـرا برنمیآید |